چه دلم تنگم امروز حریف اجبار زمان نمی شوم و گاه گاهی بیخ یک دیوار
مات و مبهوت عبور تو از ثانیه ها می شوم به خیالم دستم نای نوشتن ندارد
دلم هم تاب از تو نگفتن ندارد فصل یخ می رسد گویا
دل من هم یخ تر از یخ می شود کسی را تاب با من ماندنش نیست
پای من هم پای ماندن ندارد چنان بی طاقتم کرده نبودت
نفس هایم را
دانه به دانه
مانند تسبیح مادر بزرگ می شمارم
تا روزی که به شماره بیفتد
که جان طاقت بودن ندارد
کمی سکوت کنم
شاید طعمش با همه آن بی قراری ها فرق داشته باشد














